ما عاشق شدیم و روح معشوق هم خبر نداشت.ما پیر شدیم و او بی آنکه موهایش سپید شود همچون سروی تنومند قد کشید و بزرگ

شد.خیلیها در این مدت مثل شمعی بی صدا خاموش شدند و استقلال حتی خبردار نشد که عاشقانش در گوشه گوشه خاک وطن ترک دنیا

کرده اند...در این سالها با استقلال زندگی کردیم.خندیدیم و گریستیم.بردیم و باختیم.هم مغرور شدیم و هم مایوس،هم جشن قهرمانی

آسیا را گرفتیم و هم عزای سقوط به دسته سوم اما هیچگاه استقلال را تنها نگذاشتیم.همیشه شعارمان این بود که ما اهل کوفه نیستیم که

تیممان تنها بماند...این شعار را سالهای سال روی سکوها برای مربیان استقلال فریاد زدیم.وقتی منصورخان بود گفتیم مثل کوه پشتت

هستیم.او رفت و ناصرخان آمد و برای او هم نقش کوه را بازی کردیم.ناصرخان روی حرف ما حساب کرد.به ما تکیه داد.اما پشتش را

خالی کردیم.روزی که ناصرخان با دسیسه و خیانت چند بازیکن معلوم الحال زمین خورد دلش گرم بود به جماعتی که مثل کوه پشتش

هستند و قدردان زحماتش...اما از روی سکوها فریادهای عجیبی به گوش رسید.فداییان دیروز تبدیل شده بودند به دشمنانی از جنس

نفرت...عده ای علیه حجازی شعار دادند و او با دل شکسته از استقلال رفت.هر چند بعد از آن شکست سیاه و ساختگی مقابل سایپا، چند

سال بعد دوباره به استقلال برگشت اما تا زمانی که میخواستند او را درون قبر بگذارند هنوز هم یادش نرفته بود که همان جماعتی که زیر

تابوتش را گرفتند به وقتش نه کوه بودند و نه تکیه گاهی که بشود به آن تکیه داد و با خیالی آسوده نفس کشید...

ناصر حجازی اسطوره
استقلال بود اما با او هم خوب تا نکردیم...

حجازی که رفت برای نفرات بعدی هم شعارهای گذشته را تکرار کردیم...ما اهل کوفه نیستیم...

اما هر کسی آمد هو شد و رفت و این آخری نوبت پرویز مظلومی بود که پشتش را خالی کنیم!

دوشنبه شب وقتی در برنامه90پرویز خان بغض کرد و گفت من خیلی تنها بودم و تنها ماندم از خود

م بدم آمد.

هیهات بر ما که فراموشکاریم و حواس پرت...

جماعتی هستیم عاشق جام و قهرمانی...هر کسی برای ما جام بیاورد مثل کوه پشتش هستیم و همان

شخص اگر جام نیاورد با بدترین الفاظ بدرقه اش میکنیم!

دیگر حرفی برای گفتن باقی نمانده است.ما همین هستیم که میبینید.خداوند پشت و پناه منصوریان

باشد.امیدوارم استقبال شیرین امروز از او نیز با بدرقه تلخ فرداها خط خطی نشود.


متاسفم برای نسلی که جایگاه و شخصیت پیشکسوتان خود را فقط با ابزاری گذرا چون جام قهرمانی و

کسب امتیاز میسنجد.   

دیگر ملالی نیست جز رده پای آن غریبه آشنا که وقتی از خانه رفت تمام خاطراتش را همانجا خاک کرد تا

هیچکس نفهمد بر او چه گذشته است.

راستی قدمت روی چشمان ما علی منصور
عزیز...ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بما
ند!



تاریخ : جمعه 4 تیر 1395 | 01:45 قبل از ظهر | نویسنده : لیلا @leila.biabani | نظرات